آن خیال جان فزای بخت ساز بی نظ

خرید بک لینک
آن خیال جان فزای بخت ساز بی نظیر هم امیر مجلس و هم ساقی گردان ما در رخ جان بخش او بخشیدن جان هر زمان گشته در مستی جان هم سهل و هم آسان ما صد هزاران همچو ما در حسن او حیران شود کاندر آن جا گم شود جان و دل حیران ما خوش خوش اندر بحر بی پایان او غوطی خورد تا ابدهای ابد خود این سر و پایان ما شکر ایزد را که جمله چشمه حیوان ها تیره باشد پیش لطف چشمه حیوان ما شرم آرد جان و دل تا سجده آرد هوشیار پیش چشم مست مخمور خوش جانان ما دیو گیرد عشق را از غصه هم این عقل را ناگهان گیرد گلوی عقل آدم سان ما پس برآرد نیش خونی کز سرش خون می چکد پس ز جان عقل بگشاید رگ شیران ما در دهان عقل ریزد خون او را بردوام تا رهاند روح را از دام و از دستان ما تا بشاید خدمت مخدوم جان ها شمس دین آن قباد و سنجر و اسکندر و خاقان ما تا ز خاک پاش بگشاید دو چشم سر به غیب تا ببیند حال اولیان و آخریان ما شکر آن را سوی تبریز معظم رو نهد کز زمینش می بروید نرگس و ریحان ما 151 سر برون کن از دریچه جان ببین عشاق را از صبوحی های شاه آگاه کن فساق را از عنایت های آن شاه حیات انگیز ما جان نو ده مر جهاد و طاعت و انفاق ما چون عنایت های ابراهیم باشد دستگیر سر بریدن کی زیان دارد دلا اسحاق را طاق و ایوانی بدیدم شاه ما در وی چو ماه نقش ها می رست و می شد در نهان آن طاق را غلبه جان ها در آن جا پشت پا بر پشت پا رنگ رخ ها بی زبان می گفت آن اذواق را سرد گشتی باز ذوق مستی و نقل و سماع چون بدیدندی به ناگه ماه خوب اخلاق را چون بدید آن شاه ما بر در نشسته بندگان وان در از شکلی که نومیدی دهد مشتاق را شاه ما دستی بزد بشکست آن در را چنانک چشم کس دیگر نبیند بند یا اغلاق را پاره های آن در بشکسته سبز و تازه شد کآنچ دست شه برآمد نیست مر احراق را جامه جانی که از آب دهانش شسته شد تا چه خواهد کرد دست و منت دقاق را آن که در حبسش از او پیغام پنهانی رسید مست آن باشد نخواهد وعده اطلاق را بوی جانش چون رسد اندر عقیم سرمدی زود از لذت شود شایسته مر اعلاق را شاه جانست آن خداوند دل و سر شمس دین کش مکان تبریز شد آن چشمه رواق را ای خداوندا برای جانت در هجرم مکوب همچو گربه می نگر آن گوشت بر معلاق را ور نه از تشنیع و زاری ها جهانی پر کنم از فراق خدمت آن شاه من آفاق را پرده صبرم فراق پای دارت خرق کرد خرق عادت بود اندر لطف این مخراق را 152 دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبا مست آمد با یکی جامی پر از صرف صفا جام می می ریخت ره ره زانک مست مست بود خاک ره می گشت مست و پیش او می کوفت پا صد هزاران یوسف از حسنش چو من حیران شده ناله می کردند کی پیدای پنهان تا کجا جان به پیشش در سجود از خاک ره بد بیشتر عقل دیوانه شده نعره زنان که مرحبا جیب ها بشکافته آن خویشتن داران ز عشق دل سبک مانند کاه و روی ها چون کهربا عالمی کرده خرابه از برای یک کرشم وز خمار چشم نرگس عالمی دیگر هبا هوشیاران سر فکنده جمله خود از بیم و ترس پیش او صف ها کشیده بی دعا و بی ثنا و آنک مستان خمار جادوی اویند نیز چون ثنا گویند کز هستی فتادستند جدا من جفاگر بی وفا جستم که هم جامم شود پیش جام او بدیدم مست افتاده وفا ترک و هندو مست و بدمستی همی کردند دوش چون دو خصم خونی ملحد دل دوزخ سزا
جوان...

ما را در سایت جوان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: hashem بازدید: 89 تاريخ: دوشنبه 30 ارديبهشت 1392 ساعت: 19:00

صفحه بندی